سلام مرا که چونان تشعشع مهری است از درون من برای تو را بپذیر
نمی دانم چرا زندگی این گونه است
مرا به ژرفای درونش می کشاند
گاه رهایم می کند و گاه درونش حل می کند
می ایستم و نظاره می کنم و گوش فرا می دهم
سخنی نمی گوید
نگاهم نمی کند
می گریم و فغان می کنم
نوازشم نمی کند
بی اختیار به راه خویش می روم
کسی صدایم می کند
این بار هم به حرمت نفسهایی که می کشم می ایستم
اما این بار هم کسی نبود
می دانم که صدای تو همیشه در من فریاد می کشد
با تنی خسته و نفسی بریده و اشکی چکیده بر صورتم باز هم به راه خویش می خزم
در امتداد حزن آلود این زیستن چیست ؟
در انتهای خویشتنم کیست؟
مرا جسم و جانی نیست
بی حرکت خفته ام دراین دریای متلاطم
مرا از این امواج سر کش دیوانه وار نجات ده
مرا به ساحلی آرام ببر
و تا ابد بر من بتاب
چونان خورشیدی که تنم را گرم می کند
و چونان تبسمی که مرا غرق می کند
و چونان بوسه ای که مرا در عطش داغش ذوب می کند
به خواب آمدی در شب قدر عشق
تو انگار از سوی آب آمدی
گلویت پر از صوت داوود باد
سرودت پر از زمزم رود بود
نفس میزدی در هوای دلم
و در هر دمت بوی پاک مسیح
شفا میپراکند در جان من
گلآلوده رود مرا، زلال تو میبرد تا بحر عشق
من از شوق، فریاد حیرتکشان
تو از لطف، باران رحمتفشان
و من در تمامی تو ناتمام
که تو ناتمام مرایی تمام
پریشان شده پردههای دلم
و حیران شده پنجرههای چشم
از آن آمدن، آمدنهای تو
که در شرق دل
شعله، ور میکشید
من در میان مثلث هندسه ی عشق گرفتار شدم
از پی تاریخ سکوت
من باختم دل دیوانه به یک ضرب عجیب
و رسیدم به یک مرز جدا
زندگی می تند مثل یک قانون بقا
و شب می بازد مثل یک رنگ سیاه
دنیا پر از رازهای گسسته است دست نخورده
و خانه ها و فرش ها پر از هرم ها و مخروط ها
نگاه ها پر از معادله اند بی جواب
و رازها سرشارند از جبر
زندگی معادله ی تقدیر است
و مجهول آن انسانهایند
نمی گویم همه چیز حد است
منها بی معنا نیست
اعداد پی بازی کودکانه اند،بی خبر
نفس های سنگین زمین لبریز از شماره های معکوس است
برای زندگی
و به راستی برای آدم ها
گویا بودن آسان نیست در حجوم امواج اصم!
تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا کورسوی اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افق ها، علم زدم
با وامی از نگاه تو خورشیدهای شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هرکه بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق، چون نسیم به خاکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه قسمت به غم زدم
این منم و پستی و فرومایگیام
و این تویی با بزرگی و کرامتت
از من این میسزد و از تو آن ...
...چگونه ممکن است به ورطه نومیدی بیفتم در حالی که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی.
...خدای من!
تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم!
تو چقدر درگذرنده و بخشندهای با این همه کار بد که من میکنم و این همه زشتی کردار که من دارم.
...خدای من!
تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصلهای که من از تو گرفتهام.
...تو که این قدر دلسوز منی! ...
...خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟
تو کی غایب بودهای که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کی پنهان بودهای که ظهورت محتاج آیه باشد؟
...کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.
کور باد نگاهی که دیدهبانی نگاه تو را درنیابد.
بسته باد پنجرهای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زیانکار باد سودای بندهای که از عشق تو نصیب ندارد.
...خدای من!
مرا از سیطره ذلتبار نفس نجات ده و پیش از آنکه خاک گور، بر اندامم بنشیند از شک و شرک، رهاییام بخش.
...خدای من!
چگونه ناامید باشم، در حالی که تو امید منی!
چگونه سستی بگیرم، چگونه خواری پذیرم که تو تکیهگاه منی!
ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش، آنچنان تجلی کردهای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده
" بعد از تو هم در بستر غم می توان خفت بعد از تو هم با دل سخن ها می توان می توان گفت بعد از تو هم این سوز هجران هرگز نمی آید به پایان بی تو هم این عشق بی فرجام من شاید که پا برجا بماند یا نماند بی تو هم دریای بی آرام دل شاید به طوفانم کششاند یا براند من که رسوای دل هستم کی ز غم پروا کنم می روم عشق و وفا را در جهان رسوا کنم دل به دریا می زنم تا که دل دریا کنم من کی شوم آزاد از این دل فریاد از این دل داد از این دل جز غم چه شد زین عشق رسوا شد هستیم بر باد از این دل بعد از تو هم در بستر غم می توان خفت بعد از تو هم با دل سخن ها می توان می توان گفت بعد از تو هم این سوز هجران هرگز نمی آید به پایان بعد از تو هم این سوز هجران هرگز نمی آید به پایان من که رسوای دل هستم کی ز غم پروا کنم می روم عشق و وفا را در جهان رسوا کنم دل به دریا می زنم تا که دل دریا کنم "
آسمان را که مینگرم عطر خیالت مجالم نمیدهد...
دوباره از نو بازمیگردم به سر سطر ...آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است...
آنجا که نام من آغاز میشود...آن لحظه که عشق می روید و من در هوایش
نفس میکشم...فانوس ستاره ها را خاموش میکنم و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها
پنهان میکنم ...تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد چشم هایم را بر روی
هر آنچه دیدنیست میبندم...تصنیف عشق را برایت زمزمه میکنم...
تا غروب ستاره ها کنارم بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم...
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
سلام
علت غیبت دیشبم این بود که رفته بودم زیارت شاهچراغ!
به محض ورود آرامشی غیر قابل وصف سراغم اومد.
نزدیک به 2 سال می شد که نرفته بودم.
با دلی پر از غم و آرزو رفتم.
اولش خواستم گله کنم ولی با خودم گفتم 1 شبم که شده گله نکن بیا اینبار آرزو کن.
آرزوهای زیادی داشتم همون آرزوهایی که همیشه بعد از نماز از خدا می خواستم.
دیشب همش حس میکردم اون کنارمه و داره باهام زیارت می کنه.
کلی واسش دعا کردم که زودتر درسشو تموم کنه و خوشبخت بشه.
دعا کردم که خدا منو بهش برسونه.
دعا کردم که ثابت قدمم کنه.
دعا کردم بهم نیروی بیشتری بده که تا آخرش باهاش باشمو پشتشو خالی نکنم.
امشبم آخرین شب تنهاییه.
فردا شب ساعت 9:30 می تونم صداشو بشنوم.
راستی فردا جواب کنکور سراسری 88 میاد.
ایشاالله که رشته ای خوب قبول شده باشه.
از الان دل تو دلم نیست که فردا به عنوان اولین حرف چی بهش بگم.
خیلی دلم واسش تنگ شدهL
خیلی دوسش دارم !!!
وای خدا زودتر فردا رو برسون!
شاید فردا که دوباره با هم باشیم نتونم به دلنوشته هام سر بزنم!
به بزرگواریه خودتون ببخشید.
شب خوش.
سلام
امروز نمی دونم چجوری گذشت.
نمی دونم گیج بودم یا سرحال!
به خیلی چیزا فکر کردم.
به خیلی چیزام نه.
هم سعی کردم خلوت کنم هم سر خودمو مشغول!
خلوت واسه فکر کردن و مشغول واسه زودتر گذشتن وقت!
آرزو می کنم زودتر ۵شنبه بشه.
نمی دونم اون در چه حاله؟
امیدوارم هرجا هست شاد و موفق باشه.